قالب وبلاگ

از تجربیات دیگران عبرت بگیریم - دنیای حنانه
X
تبلیغات
رایتل

از تجربیات دیگران عبرت بگیریم

توی تعطیلات قرارشدتنهایی برم شهرستان ویه سربه مادرم اینابزنم سواراتوبوس که شدم گفتم خدایایکی بغل دستم بشینه که هم اذیت های نی نیم کلافه اش نکنه هم اینکه هم نشینی باهاش مفید به حال دنیاواخرتم باشه خلاصه خانم میانسالی کنارم نشست اولش خوشم ازش نیومدخیلی ساکت بودواین بچه ماهم که کم نیاورد وحسابی اذیت میکردخلاصه کم کم شروع کردبه  صحبت که بچه اولته وازاین حرفابعدش گفت که بچه هاقدردان والدینشون نیستن منم سوال کردم چطور مگه چرااین حرفو میزنید گفت من 9تا بچه دارم اوناروبدون پدربزرگ کردم توزندگی همه جوره ازخودم مایه گذاشتم اوایل توبیمارستان کارمیکردم بعدش توخونه های مردم کارمیکردم تاایناروبه سروسامون رسوندم میگفت برادختراخریم که مجرده دوتادوتا کفشولباس میخرم نمیزارم ارزوی چیزی تتودلشون بمونه ولی الان تنهای تنهام شب عید میون 9تابچه وعروس ودوماد ونوه خودم تنها نشسته بودم وگریه میکردم...خیلی به حرفاش فکرکردم پیش خودم گفتم چرابچه هاشون اینقدرناسپاسی میکنن باوجوداینکه همه کاربراشون کرده پدرومادرمن شایدخیلی ازکارای اون رونتونستن برا من وخواهربرادرام انجام بدن اماهمیشه قدردان زحماتشون بودیم وسعی میکنیم تواین سن وسال هواشونو داشته باشیم...به این نتیجه رسیدم که این خانوم زیادی به بچه هاش رسیده نباید بچه رو پرتوقع باراورد بچه باید یه وقتایی طعم نداری روبچشه ونبایدهرچی خواست رو براش حاضرکرد مگه ماخودمون هرچی خواستیم حاضربوداینجوری بچه بزرگ که میشه اگه دخترباشه که باداشته ونداشته شوهرش میسازه اگه پسرهم باشه بعداز تشکیل زندگی براپول دراوردن متوسل به هروسیله نامشروعی نمیشه بلکه کم کم وبازحمت زندگیشو میسازه...وقتی نتایج تفکراتم روبه اون خانم گفتم حرفم رو تایید کرد وگفت ولی برا من دیگه دیرشده...خیلی بچه هاش رو نفرین میکرد.میگفت الان بهونه گرفتن که خونه ام رو باید به نامشون کنم خودم اواره بشم...خداهمچین اولادی رو نصیب هیچ کس نکنهامین.اگه مطلبی به خاطرمبارکتون درمورد این پست خطور کرد مارو محروم نفرمایید